عرس مولانا؛ تجربهٔ زندهٔ وصال در جهان امروز

سه شنبه 16 دي 1404
58 بازدید
عرس مولانا؛ تجربهٔ زندهٔ وصال در جهان امروز

نویسنده : ضیاءشیرپور

        

 

عرس مولانا آغاز آن اتفاق‌ هایی‌ است که هر سال وقتی می‌رسد، یک موج آرام اما عمیق در درون بسیاری ها بلند می‌شود؛ موجی که نه به قوم و زبان ربط می‌گیرد، نه به مرز و جغرافیا. اصل حرف این است که مولانا روز درگذشت اش را "عرس" نامید، یعنی روز وصال. همین تعبیر کاری کرد که پیروان اش هر سال این روز را نه با ماتم و غم، بلکه با نوعی شادی روحانی و جمعی برگزار کنند. اما اگر بخواهیم با چشم امروز نگاه کنیم، عرس مولانا فقط یک مراسم یاد بود نیست؛ نوعی تجربهٔ معنوی است که در زمان، مکان و آدم‌ ها یک لحظه به هم می‌رسند و گویا همهٔ فاصله‌ ها موقتاً بی‌ اثر می‌شود. برای همین برای نوشتن دربارهٔ عرس، باید از همان جایی شروع کرد که مولانا خودش خواسته است: از نگاهِ وصال، نه فراق.

وقتی می‌گویید عرس، اولین چیزی که در ذهن بسیاری ها می آید سماع است. درویش‌ هایی که آرام آرام می‌چرخند، دست راست را به آسمان گرفتند و دست چپ را به سمت زمین. یک صحنه‌ای است که شاید هزار بار دیده شده باشد، اما هر بار یک حس تازه می‌دهد. حقیقت اش این است که سماع فقط یک رقص آیینی نیست؛ زبان بی‌واسطهٔ ارتباط با جهان و با خود آدم‌ است. در سماع، درویش کاری نمی‌کند جز اینکه خودش را از وسط بساط فکر و حساب‌ کتاب جهان کنار می‌کشد و به جریان هستی می‌سپارد. شاید دلیل اینکه آدم‌ هایی که نه صوفی هستند و نه حتی مذهبی، باز هم با دیدن سماع درون شان تکان میخورد، همین باشد که این حرکت یک زبان مشترک انسانی دارد. گویا که یک اشاره‌ است به چیزی که همه‌ ما در دل مان کم‌وبیش می‌دانيم: اینکه زندگی فقط همین روزمرگی و برنامه و حساب‌ کتاب نیست، یک باطن دیگر هم داره که با کلمه صحبت نمی‌کند.

اما عرس فقط سماع نیست. صدای قوالی و موسیقی مولانایی که با نی شروع می‌شود، بخشی از هویت این مراسم است. نی در فرهنگ مولانا فقط یک ساز نیست؛ نماد نالهٔ انسان است. وقتی در عرس، نوا از نی شروع می‌شود، نوعی دعوت عمومی به یاد آوردن خودمان است. صدای نی از غم جداافتادگی می‌گوید، اما در عرس این غم تبدیل به یک شور جمعی می‌شود؛ یک چیزی بین حزن و شعف. شاید همین تضاد جذابش باشد: اینکه آدم احساس می‌کند هم دلتنگ است، هم امیدوار؛ هم تنها است، هم وصل. این حال درونی دقیقاً همان چیزی است که مولانا بارها در شعرهایش توصیف کرده است، اما عرس کمک می‌کند آدم به‌ جای شنیدن یا خواندن، خودش تجربه‌اش کند.

دربارهٔ اینکه چرا روز مرگ مولانا به نام عرس شناخته شد، خیلی چیزا گفته شده است، اما ریشه‌اش برمی‌گردد به نگاه خودش. مولانا مرگ را پایان نمی‌دید، بلکه گذر می‌دانست. نه یک ایستگاه آخر، بلکه دری بود برای وصل شدن به حقیقتی که عمری دنبالش می‌رفت. این نگاه باعث شد که شاگردان و دوست‌ دارانش روز وفاتش را روز جشن بدانند. حالا همین نگاه بعد از قرن‌ ها هم زنده مانده و هنوز هر سال آدم‌ ها از گوشه‌ و کنار دنیا قونیه می‌روند، نه برای ماتم، بلکه برای جشن. جشنِ رسیدن. اینکه این نگاه هنوز بعد این همه سال کار می‌کند، شاید به خاطر این است که ما آدم‌ها تهِ قلب مان یک نوع نیاز به امید داریم؛ نیاز به اینکه بدانیم این‌ همه سختی و رنج یک معنا دارد و پایان راه فقط تاریکی نیست.

عرس یک کارکرد دیگر هم داره؛ یک نوع پیوند دوباره با ریشه‌ های فرهنگ و زبان. بسیاری ها فکر می‌کنند عرس فقط برای مردم ترکيه ا‌ست چون در قونیه برگزار می‌شود، اما اگه عمیق‌تر نگاه کنیم، عرس برای همهٔ کسانی است که با شعر مولانا نفس کشیده اند، چه فارسی‌ زبان، چه ترک‌ زبان، چه عرب‌ زبان، چه انگلیسی‌ زبان. اما با این حال، ریشهٔ این مراسم در همان جایی است که مولانا از آن برخاسته بود: بلخ. فهمیدن این نکته کمک می‌کند آدم بداند که عرس فقط یک مراسم توریستی یا محلی نیست؛ یک حلقهٔ فرهنگی است که از بلخ شروع شده و امروز تا قونیه و بعدش تا هر کجای جهان کشیده شده.

یکی از چیزهایی که در عرس خیلی به چشم می‌آید، ترکیب عجیبی است از سنت و مدرنیته. در سالن‌ ها و خانقاه‌ ها، موبایل‌ ها بالا می‌رود برای فیلم گرفتن، اما هم‌زمان یک سکوت سنگین و احترام‌ آمیز هم حاکم است. صدای ضبط‌ شدهٔ قوال‌ها پخش می‌شود، اما هنوز هم نی‌ نواز های زنده قسمی صدا می‌گیرند که هیچ ضبطی نمی‌تواند جایش را بگیرد. آدم‌ هایی با لباس‌ های مدرن کنار درویش‌ هایی که لباس سفید سماع به تن دارند می‌شینند  و انگار برای چند لحظه جهان بیرون اهمیت اش را از دست می‌دهد. این هم‌زیستیِ سنت و امروز باعث شده عرس نه‌تنها از بین نرود، بلکه حتی هر سال پررنگ‌تر از قبل برگزار شود.

یکی از جلوه‌ های مهم عرس، حضور نسل‌ های مختلف است. پیر ها، جوان‌ ها، حتی کودکان. این نشان می‌دهد که مولانا تبدیل به یک شخصیت تک‌ بعدی نشده؛ حرف‌ هایش هنوز برای آدم امروزی معنایی دارد. یک جوانی که با موسیقی مدرن بزرگ شده، وقتی در عرس می نشیند و شعر مولانا با صدای قوال طنین می‌ اندازد، شاید معنای سختِ عرفانی‌ اش را در لحظه نفهمد، اما یک چیزی از جنس حال و حس درمی‌یابد. یک حالتی که با زبان نمی‌شود توضیحش داد. همین حس مشترک باعث می‌شود عرس تبدیل شود به یک تجربهٔ انسانی، نه فقط عرفانی.

عرس در عین اینکه مراسمی است برای مولانا، یک آینه هم است برای ما. آدم در این مراسم گاهی می‌فهمد که چقدر از خودش فاصله گرفته. در زندگی روزمره معمولاً آن‌قدر درگیر کار و فشار و خبر و انترنت هستیم که یادمان می‌رود لحظه‌ای برای خودمان ایستاد شویم. اما در عرس، حتی اگر برای اولین بار باشی، یکباره می‌بینی ریتم قلب ات کند شده، گویا یک صدای قدیمی در وجودت بیدار شده. همان صدایی که مولانا می‌گفت از «نیستان» میاید. تجربهٔ عرس کمک می‌کند آدم بفهمد که این صدا داخلش خاموش نشده، فقط زیر شلوغی‌ها گم شده بوده.

نکتهٔ مهم دیگر دربارهٔ عرس، تأکیدی‌ است که روی همدلی و هم‌زیستی دارد. در این مراسم، آدم‌ هایی با مذاهب، زبان‌ها و کشور های مختلف کنار هم می‌شینند و هیچ‌ کس از کسی که کنارش نشسته نمیپرسد تو از کجا هستی و....... چون اساس پیام مولانا همین است: عشق مرز نمی‌شناسد. شاید این حرف به نظرتان کلیشه‌ای بیاید، اما وقتی در عرس می‌بینید آدم‌ هایی که شاید هیچ شباهتی به هم ندارند یک‌ صدا با شعر مولانا اشک می‌ریزند یا لبخند می‌زنند، آن زمان آدم می‌فهمد که این حرف کلیشه نیست؛ واقعی است. این تصویر همان چیزی است که جهان امروز به‌ شدت برایش احتیاج دارد. جهانی که روز به‌ روز دارد تکه‌ تکه‌ تر می‌شود، گاهی احتیاج دارد حداقل برای چند ساعت تجربهٔ وحدت را لمس کند.

عرس برای کسانی که از راه دور می‌آیند، فقط یک مراسم معنوی نیست؛ یک سفر است. یک سفر به سمت قلب تاریخ. در کوچه‌ های اطراف آرامگاه، صدای فروشنده‌ ها، بوی نان، هوای سرد زمستان، همه دست‌ به‌ دست هم می‌دهند تا آدم حس کند وارد یک دنیای دیگر شده. یک دنیایی که در آن معنویت فقط در کتاب‌ ها نیست، در هوا نفس می‌کشد. اینکه آدم‌ها هر سال دوباره برمی‌گردند و دوباره همین مسیر را طی می‌کنند، این نشان می‌دهد که عرس برای بسیاری ها تبدیل به یک آیین شخصی شده؛ جایی برای تجدید عهد با خودشان.

در نهایت، عرس مولانا یک مراسم نیست که بشود در چند جمله خلاصه‌ اش کرد؛ یک تجربهٔ زیستی است. یک یادآوری است که انسان فقط جسم نیست، فقط برنامه و کار و آینده نیست. یک بخش عمیق‌ تر هم است که نیاز به لمس شدن دارد. مولانا می‌گفت عشق آتشی‌ است که اگر بیاید، همه‌چیز را می‌سوزاند جز حقیقت. عرس هم هر سال می‌آید تا همین آتش را دوباره روشن کند؛ نه آتش ویرانی، بلکه آتش بیداری. آدم با تجربهٔ عرس شاید تغییر نکند، اما بی‌تفاوت هم نمی‌ماند. یک چیز کوچک، یک جرقهٔ کم‌ نور، یک تلنگر ملایم، بالاخره در دلش روشن می‌شود. و شاید همین برای زندگی کافی باشد.

 



									    

مقاله ها

شبکه اجتماعی

نشانی کوتاه : www.khanemawlana.org

مطالب مشابه