عرس مولانا هر سال زمانی که نزدیک می شود، یک تکانِ درونی در دل بسیاری ها میافتد؛ گویا یک اتفاقی پشتِ پرده رخ میدهد که آدم ها را از هر گوشه دنیا جمع میکند تا دور هم بشینند و از مردی صحبت کنند که هشتصد سال پیش از میان بلخ بیرون شد و بعدش با شعر و اندیشهاش جهان را تکان داد. حالا شاید برایتان جالب باشد که بدانید چرا اصلاً این مراسم نام اش «عرس» است، چرا برای مولانا اینقدر مهم است، و اینکه ما امروزی ها چرا هنوز برایش دل میبندیم.
مولانا؛ مردی که از بلخ برخاست، اما نه از آرامش
بسیاری ها مولانا را با قونیه می شناسند، چون همانجا زندگی کرد، درس داد و همانجا هم چشم از جهان بست. اما اصلِ قصه از بلخ شروع میشود؛ بلخی که امروز داخل مرز های افغانستان است و آن زمان یکی از مرکز های بزرگ فرهنگ و معرفت بود. مولانا در یک خانواده اهل علم به دنیا آمد؛ پدرش، بهاءولد، واعظ و عالم بزرگی بود و موقعیتی داشت که هم محبوب بود و هم حسود زیاد داشت. از قضا همین حسادت ها و رقابت ها، همراه با اوضاع سیاسی پیچیدهٔ منطقه و سایهٔ حملهٔ مغول، خانوادهٔ مولانا را وادار کرد که بلخ را ترک کنند.
این کوچ اجباری بسیاری چیز ها را در سرنوشت مولانا تغییر داد. اما در واقعیت، انسان زمانیکه خانه و شهر اس را با درد رها میکند، بعداً هر جا که باشد، آن زخم همیشه همراهش میماند. مهاجرتی که مولانا تجربه کرد، فقط یک سفر ساده نبود؛ یک نوع از ریشه کندگی بود که بعد ها تبدیل شد به یکی از ستون های اصلی نگاه عرفانیاش. همین نالهٔ نی در مطلع مثنوی را که میخوانیم:
از نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیدهاند
کاملاً حس میشود که از قلب یک درد واقعی بیرون آمده است.
پس عرس یعنی چی؟
بسیاری ها وقتی نام «عرس» را میشنوند، فکر میکنند یعنی مراسم بزرگداشت. اما «عرس» در زبان عرفانی یک مفهوم بسیار خاصتر دارد. عرس یعنی «وصل»، یعنی همان روزی که عارف به باور خودش، از قید تن رها میشود و به حقیقت مطلق میرسد. برای مولانا، مرگ نه پایان بود، نه فقدان؛ یک جشن وصال بود. برای همین پیروانش هم روز درگذشت او را «عرس» نامیدند، یعنی روز شادی، نه ماتم.
نکتهٔ مهم این است که عرس مولانا نه مثل ختم و روضه است، نه حتی مثل جشن سالگرد یک دانشمند یا شاعر. این مراسم ترکیبی است از رقص، سماع، شعرخوانی، تأمل، و حتی اشک. یک تجربهٔ جمعی است که هم بدن را وارد بازی میکند، هم دل را، هم ذهن را. هر کی یک جایی از مراسم با مولانا تماس پیدا میکند؛ یکی با سماع، یکی با شعر، یکی با دعا، یکی با گریهٔ بیصدا.
مولانا؛ زبانش فراگیر اما ریشه اش بلخی:
بسیاری ها نمیدانند که مولانا فقط فارسیگویِ محض نبود. به خاطر سفرهایی که داشت و شهرهایی که در مسیر مهاجرت دیده بود، با ترکی و یونانی و عربی هم آشنا شده بود. اما با اینکه آخر عمرش را در قونیه گذراند، چیزی که از آن جدا نشد، زبان فارسی دریِ بلخی بود؛ همان زبانی که روح شعر هاش در آن شکل گرفت.
مولانا هیچ وقت از ریشهٔ بلخی خودش فاصله نگرفت. همانطور که خود آدم وقتی مهاجرت میکند، هر جای دنیا هم برود، یک چیزی در قلبش همیشه به خانه اولش تعلق دارد.
پس وقتی نام مولانا میاید، بسیاری ها یاد سماع میافتند. سماع یک حرکت رقصگونه است که در ظاهر ساده به نظر میآید، اما پشتش یک فلسفهٔ سنگین است. سماع یعنی رها شدن در جریان هستی، یعنی رها کردن کنترل های آدمیزادی و سپردن خود به مدار عشق. در سماع، درویش میچرخد، اما این چرخیدن قرار نیست کسی را گیج کند؛ قرار است آدم را از هویت های محدودکنندهاش آزاد کند.
اگر بخواهم ساده تر بگویم، سماع نوعی وسط کشیدن تمام زندگی است: درد، شادی، غربت، وصال، شک، یقین، همه با هم. برای همین است که در عرس، وقتی سماع شروع میشود، حتی آنهای که اهل رقص یا عرفان نیستند هم لرزه به دل شان می افتد. گویا یک چیزی از گذشتهٔ مشترک انسان ها بیدار میشود.
اما مولانا مفهوم غربت است؛ قصه ای که برای امروز هم صادق است.
دنیای امروز که میلیون ها آدم مهاجر هستند، سرگذشت مولانا یک آینه است. آن هم یک روز از خانه اش رفت، نه به دل خوش، نه با برنامهٔ جهانگردی، بلکه با اجبار. همین تجربه بعدها بخشی از عرفان مولانا شد؛ عرفانی که دائم از «جدا افتادن»، «بازگشت»، «شوق وصل» و «زخم دوری» حرف میزند.
اما یک چیزی که در نوشته های مولانا بسیار برجسته است این است که غربت را فقط یک وضعیت فیزیکی نمی داند؛ غربت یعنی جدایی از اصلِ آدمی. یعنی اینکه آدم میداند ریشهاش یک جای والاتری است و حالا در این دنیای غریب افتاده است. این نگاه، باعث شده که آثار مولانا برای آدم های امروز، چه مهاجر، چه در وطن، معنا داشته باشد.
پس عرس برای همین هنوز زنده است.
عرس فقط یک جشن مذهبی یا فرهنگی نیست؛ یک مناسک جمعی برای یادآوری ریشه ها است. آدم امروز که بین شلوغیها، تنهاییها، مهاجرتها، بیقراریها و سرعت زندگی گم شده، در عرس یادش میافتد که «اصل» چی بود. حتی اگر هیچوقت قونیه نرفته باشد، حتی اگر مثنوی را کامل نخوانده باشد، باز هم وقتی نام مولانا میاید، یک چیزی در قلبش تکان میخورد.
اما یکی از سوء برداشتهایی که این سالها زیاد شده این است که بسیاری ها فکر میکنند چون مولانا زبانش جهانی است، پس ریشهاش مهم نیست. در حالی که ریشهٔ مولانا جزء جدانشدنیِ فهمِ آثارش است. مولانا اهل بلخ بود؛ یک بلخیِ تمام عیار، با زبانی که از قلب و درون بلخ آمده بود و با فرهنگی که در آن شهر شکل گرفته بود. جهانی شدن بعد ها اتفاق افتاد، اما آغازش از بلخ بود.
اتفاقاً همین ریشهٔ مشخص است که باعث شده مولانا در تمام دنیا قابل فهم باشد. چون آدمی که از یک زخم واقعی صحبت میکند، حرفش میرسد. آدمی که مهاجرت را چشیده، عشقش جهانی میشود. کسی که خودش گذار سخت را تجربه کرده، بهتر میتواند از رهایی صحبت کند.
ولی اهمیت عرس در روزگار ما!
بیایید واقع بین باشیم؛ امروزه ما در دنیایی زندگی میکنیم که اطلاعات همه جا پخش شده، اما معنا کمتر شده است. پر از حرف هستیم، اما کم لُبریم. پر از صدا هستیم، اما کم سماعیم. آدم امروزی دنبال لحظهای است که از این هیاهو بکَند. عرس دقیقاً همین لحظه است. نه چون شمع روشن میکنند یا سماع میرقصند؛ بلکه چون یاد مولانا، یاد این است که پشت همهٔ این آشوب ها، یک چیز بزرگتر است.
عرس نوعی توقف است؛ نوعی برگشتن به مرکز. گویا آدم میگوید:
«درست است، دنیا هر کاری میخواهی بکن؛ ولی من یکباره یادم آمد که یک جایی، یک حقیقتی است که از من بزرگ تر است، آرام تر است و حضورش واقعی تر است.»
برای همین است که عرس برای ما امروز مهم است؛ چون نیاز به معنا تبدیل شده به یکی از ضرورت های زندگی.
اما یکبار ببینیم که چرا مولانا هنوز محبوب است؟
هر شاعری، هر عارفی، هر فیلسوفی، یک روزی میآید و میرود. اما بسیاری ها ماندگار میشوند. راز ماندگاری مولانا از نظر بسیاری از محققان این است که زبان عشق اش مرز نمیشناسد. اما از نظر من، علاوه بر این، یک دلیل مهم تر وجود دارد: مولانا از تجربهٔ واقعی حرف میزد، نه از فلسفهبافیِ صرف.
آن درد غربت را چشیده بود. شور عشق را تجربه کرده بود. غم فقدان را لمس کرده بود. از معشوق زمینی و معنوی با هم گفته بود. از تحول گفته بود، از سوختن، از ساختن. کلامی که از درون تجربه بیاید، حتی بعد از هشتصد سال هم گرم میماند.
پس، عرس مولانا یک جشن معمولی نیست؛ یک یادآوری بزرگ است. یادآوریِ اینکه انسان فقط یک موجود سرگردان نیست؛ یک ریشه دارد، یک اصل دارد، یک نیستانی دارد که از آن بریده شده.
مولانا با اینکه آخر عمرش در قونیه ماند، اما روحش همیشه به بلخ وصل بود. از همان شهر برخاست، همانجا هویت گرفت، و بعد با مهاجرت اش دنیای درونش عوض شد و تبدیل شد به مولانایی که حالا همه میشناسند.
عرس هر سال، نوعی بازگشت جمعی است به همان پیام.
همهٔ ما با هر زبان و هر فرهنگ، یک جایی از این پیام را میفهمیم؛ چون همه ما یک نوعی «نی» هستیم که دنبال نیستان اش میگردد.
ما ...