این روایت، قصهی شکست عشقی نیست. قصهی قربانی شدن هم نیست. این، روایت یک انتخاب است؛ انتخابی که ساده نبود، اما آگاهانه بود. من این را از زبان زنی (خودم) مینویسم که یاد گرفت همیشه همهی تصمیم هایش قرار نیست به دل بقیه بنشیند.
اولین کسی که دوستش داشتم. نه از آن دوست داشتن های یک طرفه یا خیالی؛ دوطرفه بود، پر از پیام، پر از حرف، پر از رؤیا. من و او مدت ها همدیگر را میشناختیم، به هم دل بسته بودیم، و راستش را بخواهی، من خودم را کنار او تصور کرده بودم. زندگی، خانه، حتی پیری.
اما درست همانجا، وسط همان رؤیاها، اولین "اما" آمد. خیلی آرام، خیلی منطقی، خیلی مردانه به زعم خودش. گفت: "چون من و تو هم دیگر را دوست داریم، باید به حرفم گوش کنی." همین جمله کافی بود تا یک چیزی ته دلم بلرزد.
گفت: "سراغ ماستری نرو. اگر هم بخوانی، بعد ازدواج در فامیل ما رسم نیست دختر وظیفه بگیرد. مخصوصاً کاری که با مردا سر و کار داشته باشد." گفت نگرانم، گفت دوستت دارم، گفت این حرف ها از سر غیرت است. اما من لای همهی این جمله ها، یک چیز را واضح شنیدم: شرط.
من داشتم شرط عشق را میشنیدم. اینکه دوستت دارم، به شرطی که کمتر بخواهی. به شرطی که کوتاه بیایی. به شرطی که رؤیایت را جمع کنی و بگذاری کنار.
خیلی شب ها فکر کردم. با خودم جنگیدم. مگر عشق کم چیزی است؟ مگر همه دنبال همین نیستند؟ اما یک سوال رهایم نمیکرد: اگر امروز از ماستری بگذرم، فردا از چی باید بگذرم؟ از کار؟ از صدا؟ از خودم؟
من آن عشق را رد کردم. نه با دعوا، نه با تحقیر. بلکه با درد، اما محکم. گفتم نمیتوانم آیندهای را انتخاب کنم که در آن، از همین حالا سقفم مشخص شده. گفتم اگر قرار است کنار کسی باشم، باید مرا با تمام رؤیاهایم بخواهد، نه نسخهی کوچک شدهام را.
بعد از آن، بسیاری چیزها تغییر کرد. آدم ها شروع کردند به قضاوت. اول آرام، بعد بیرحمانه. گفتند " دختر فلانی زمانی عاشق فلان شخص بود، پسر زمانی که خاستگاری اش کرد دختر بی حیا پسر را رها کرد آنهم به بهانه درس". گفتند " چه کسی چنین کاری میکند" گفتند "دختر باید عاقل باشد، نه لجباز".
سالها گذشت. من درس خواندم. ادامه دادم. هر بار که پیش رفتم، هر بار که یک قدم به خودم نزدیکتر شدم، همزمان یک چیز دیگر را هم از دست دادم: تأیید جامعه.
نصف خواستگارها را خودم رد کردم. بعضیها حتی قبل از اینکه حرف دلشان را بزنند، وقتی فهمیدند من دنبال آموزشام، عقب کشیدند. بعضیها ماندند، اما با همان شرط همیشگی: "بعدش چی؟" بعدش یعنی ازدواج، یعنی خانه، یعنی کنار گذاشتن همه چیز.
کمکم به سنی رسیدم که جامعه نام اش را گذاشته "سن خطر". حالا ۳۵ سال دارم. و این عدد، برای خیلی ها حکم مهر قرمز را دارد. میگویند "برجست پیرکی"، میگویند "خانه مانده"، میگویند "حیف شد".
اما هیچ کس نمیپرسد: انتخابت چی بود؟ هیچ کس نمیپرسد: آیا خودت خواستی؟ من شوهر گیرم نیامد، یا من انتخاب کردم نگیرم؟
حقیقت این است که من تصمیم گرفتم هیچ وقت دیگر عاشق نشوم، یا اگر شدم، اسیر نشوم. تصمیم گرفتم ازدواج نکنم، نه از سر شکست، از سر شناخت. من میدانم در سرزمین من، مردانی که با آموزش زن مشکل نداشته باشند، انگشت شمارند. و تلخ ترش این است که حتی از همان انگشت شمارها هم گذشتم، چون فهمیدم آزادی نصفه هم آزادی نیست.
من تنها ماندم، بله. اما تنها، الزاماً تنها نیست. من با خودم ماندم. با ذهنم. با مسیری که خودم انتخاب کردم. شب هایی بوده که دلم خواسته شانهای باشد، دستی، همراهی. من آدم آهنی نیستم. اما هیچ کدام از این دلتنگی ها، ارزش این را نداشت که خودم را کوچک کنم.
جامعه زنانی مثل من را دوست ندارد. چون نه قربانیایم که دلشان بسوزد، نه همسر موفقی که تحسینمان کنند. ما خارج از الگوییم. زنی که خودش انتخاب کرده، خطرناک است.
من اگر به عقب برگردم، باز هم همان تصمیم را میگیرم. باز هم آن عشق را رها میکنم. چون فهمیدهام عشق واقعی، اول از خود آدم شروع میشود. اگر قرار است بهخاطر کسی، از یادگیری دست بکشم، آن عشق نیست، معامله است.
امروز، وقتی به زندگیام نگاه میکنم، شاید حلقهای در انگشتم نباشد، اما چیزی هست که کمتر کسی دارد: آرامش انتخاب. من میدانم اگر تنها ماندهام، نتیجهی ضعفم نیست، نتیجهی آگاهی ام است.
این روایت را نوشتم برای دخترانی که امروز سر دوراهی عشق و آموزش ایستادهاند. هیچکس حق ندارد شما را مجبور کند یکی را قربانی دیگری کنید. اگر روزی مجبور شدید انتخاب کنید، یادتان باشد: عشقی که از شما بخواهد خودتان را جا بگذارید، ارزش ماندن ندارد.
من راه خودم را رفتم. شاید سخت، شاید تنها، اما صادقانه. و هنوز، با تمام قضاوتها، باور دارم که آموزش، عشقی بود که هیچ وقت به من "شرط" نگذاشت.
ما ...