وقتی مهاجرت به یک رویا تبدیل می‌شود

دوشنبه 6 مهر 1405
20 بازدید
وقتی مهاجرت به یک رویا تبدیل می‌شود

نویسنده : ملکه آسیایی

        برای بعضی آدم‌ها، مهاجرت از یک تصمیم شروع نمی‌شود؛ از یک رویا شروع می‌شود. رؤیایی که آرام‌ آرام در ذهن شکل می‌گیرد و با گذشت زمان بزرگ‌تر می‌شود؛ رؤیای شهری که در آن بتوان آزادانه‌تر زندگی کرد، کاری پیدا کرد، درس خواند، آینده ساخت و احساس کرد که زندگی در جایی متوقف نشده است. در چنین شرایطی، مهاجرت دیگر فقط رفتن از یک کشور به کشور دیگر نیست؛ به تصویری از یک زندگی متفاوت تبدیل می‌شود؛ زندگی‌ای که فرد احساس می‌کند در جای فعلی به آن دسترسی ندارد.

این وضعیت بیشتر زمانی شکل می‌گیرد که انسان برای مدت طولانی میان خواستن و نتوانستن زندگی کند. آدم‌ها معمولاً می‌توانند با دشواری کنار بیایند، اگر بدانند دشواری موقتی است و در پایان آن افقی وجود دارد. اما چیزی که تحمل آن دشوارتر است، احساس بی‌پایان بودن انتظار است. وقتی فرد نمی‌داند چه زمانی فرصت درس خواندن، کار کردن، مستقل شدن یا ساختن آینده برایش فراهم خواهد شد، «انتظار» کم‌کم از یک وضعیت موقت به بخشی از زندگی تبدیل می‌شود.

انسان فقط با نیازهای امروز زندگی نمی‌کند؛ بخش بزرگی از زندگی او به تصویری وابسته است که از فردای خود دارد. وقتی این تصویر روشن باشد، حتی مشکلات سنگین نیز ممکن است قابل تحمل‌تر شوند. دانش‌آموزی که برای امتحان سخت درس می‌خواند، به آینده‌ای فکر می‌کند که پس از موفقیت به آن خواهد رسید. جوانی که ساعت‌های طولانی کار می‌کند، ممکن است سختی امروز را با تصور زندگی بهتر در آینده تحمل کند. اما اگر این تصویر بارها و بارها از بین برود، انگیزه نیز آسیب می‌بیند.

در این شرایط، مهاجرت می‌تواند جای خالی آینده را پر کند.
فرد ممکن است دیگر درباره اینکه «چه شغلی خواهم داشت؟» یا «چه زمانی به هدفم می‌رسم؟» صحبت نکند و به جای آن بگوید: «اگر از اینجا بروم، شاید بتوانم زندگی‌ام را از نو شروع کنم.» همین «شاید» گاهی به قدرتمندترین بخش زندگی او تبدیل می‌شود. مهاجرت در ذهن چنین فردی نه الزاماً یک برنامه دقیق، بلکه یک امکان ذهنی برای فرار از بن‌بست است.

به همین دلیل است که گاهی یک کشور خارجی برای فردی که هرگز آنجا زندگی نکرده، بیش از یک مکان جغرافیایی معنا پیدا می‌کند. آنجا می‌تواند نماد فرصت باشد؛ نماد کار، تحصیل، امنیت، استقلال، آرامش یا حتی امکان انتخاب کردن. ممکن است فرد شناخت دقیقی از دشواری‌ های زندگی مهاجرتی نداشته باشد، اما تصویری که از «زندگی در جای دیگر» ساخته، به او اجازه می‌دهد آینده‌ای را تصور کند که در محیط فعلی برایش دشوار شده است.

این تصویر البته همیشه با واقعیت یکسان نیست.
مهاجرت می‌تواند با تنهایی، دوری از خانواده، مشکلات مالی، تفاوت فرهنگی، دشواری زبان، بی‌ثباتی شغلی و فشار روانی همراه باشد. بسیاری از کسانی که مهاجرت کرده‌اند، پس از رسیدن به مقصد متوجه می‌شوند که فاصله میان «زندگی تصورشده» و «زندگی واقعی» بسیار زیاد است. با این حال، حتی دانستن این دشواری‌ها نیز لزوماً رؤیای مهاجرت را از بین نمی‌برد؛ زیرا وقتی زندگی فعلی برای فرد فاقد چشم‌انداز باشد، دشواری‌های یک جای ناشناخته ممکن است همچنان از ماندن در وضعیت موجود قابل تحمل‌تر به نظر برسد.

اینجاست که تفاوت میان «انتخاب» و «ناگزیر شدن» اهمیت پیدا می‌کند. مهاجرت برای یک نفر ممکن است انتخابی برای تجربه زندگی در محیطی جدید باشد؛ برای فردی دیگر، نتیجه سال‌ها محدودیت و انتظار. در حالت دوم، شخص ممکن است ابتدا به مهاجرت فکر نکند. شاید هدفش این باشد که در همان جایی که متولد شده درس بخواند، کار کند، خانواده تشکیل دهد و زندگی معمولی خود را بسازد. اما وقتی مسیر های رسیدن به این اهداف یکی پس از دیگری دشوار یا غیرممکن می‌شوند، مهاجرت کم‌کم وارد محاسبات ذهنی او می‌شود.

این تغییر بسیار مهم است: فرد دیگر نمی‌پرسد «آیا مهاجرت کنم؟» بلکه می‌پرسد «چگونه مهاجرت کنم؟»
در چنین نقطه‌ای، مهاجرت از یک گزینه در کنار گزینه‌های دیگر به محور برنامه‌ریزی آینده تبدیل می‌شود. ممکن است فرد ماه‌ها و سال‌ها درباره کشور مقصد تحقیق کند، زبان یاد بگیرد، پول جمع کند، با مهاجران ارتباط بگیرد یا مسیرهای مختلف رفتن را بررسی کند. حتی اگر امکان رفتن هنوز وجود نداشته باشد، ذهن او از هم‌اکنون در حال ساختن زندگی دیگری است.

این وضعیت را می‌توان در میان جوانانی دید که احساس می‌کنند زمان در حال گذشتن است اما زندگی‌شان جلو نمی‌رود. آنها سن خود را با دوستانی که در کشور های دیگر زندگی می‌کنند مقایسه می‌کنند؛ عکس‌هایشان را در شبکه‌های اجتماعی می‌بینند، از کار و دانشگاه و استقلال آنها می‌شنوند و به این فکر می‌کنند که اگر خودشان نیز امکان رفتن داشتند، شاید امروز در نقطه دیگری بودند. شبکه‌های اجتماعی در این میان فقط ابزار ارتباط نیستند؛ پنجره‌ای هستند که زندگی‌های ممکن را به فرد نشان می‌دهند.

اما این پنجره همیشه تصویری کامل نشان نمی‌دهد.
در شبکه‌های اجتماعی، مهاجرت اغلب با عکس‌های فرودگاه، دانشگاه، محل کار، خانه جدید و لحظه‌های موفقیت دیده می‌شود؛ نه با شب‌هایی که فرد در تنهایی سپری کرده، اضطراب پرداخت کرایه، دشواری پیدا کردن شغل یا دلتنگی برای خانواده. در نتیجه، ممکن است مقصد خارجی در ذهن فرد به شکل مجموعه‌ای از بهترین لحظات دیگران ساخته شود. این مسئله می‌تواند فاصله میان واقعیت و تصور را بیشتر کند.

با این حال، نباید تمام رؤیای مهاجرت را به «توهم زندگی بهتر» تقلیل داد. برای بسیاری از افراد، این رؤیا ریشه در نیازهای واقعی دارد. انسان به امکان رشد نیاز دارد. نیاز دارد احساس کند تلاش‌ هایش می‌تواند نتیجه‌ای داشته باشد. نیاز دارد بتواند درباره آینده خود تصمیم بگیرد و برای آن برنامه‌ریزی کند. وقتی این امکان‌ها برای مدت طولانی دست‌ نیافتنی باشند، طبیعی است که ذهن به دنبال مکانی بگردد که آنها را ممکن تصور کند.

شاید به همین دلیل، مهاجرت در ذهن بسیاری از جوانان فقط جابه‌جایی نباشد؛ نوعی «شروع دوباره» باشد.
شروع دوباره یعنی فرد بتواند خودش را خارج از محدودیت‌ هایی که سال‌ها با آنها شناخته شده، دوباره تعریف کند. کسی که در محیط خود نتوانسته تحصیل کند، شاید در جای دیگری خود را دانشجو تصور کند. کسی که نتوانسته کار کند، خود را شاغل ببیند. کسی که همیشه به دیگران وابسته بوده، استقلال را تصور کند. در این معنا، مهاجرت پیش از آنکه در دنیای واقعی اتفاق بیفتد، در ذهن فرد اتفاق می‌افتد.

اما خطر زمانی آغاز می‌شود که این رؤیا به تنها منبع امید تبدیل شود.
اگر فرد تمام آینده خود را به رفتن گره بزند، ممکن است زندگی امروز برایش بی‌معنا شود. هر چیزی که با مهاجرت ارتباط نداشته باشد، بی‌اهمیت به نظر برسد. او ممکن است احساس کند تا زمانی که نرفته، زندگی واقعی‌اش شروع نشده است. چنین نگاهی می‌تواند انسان را در وضعیتی دائمی از انتظار قرار دهد؛ همان وضعیتی که در ابتدا تلاش می‌کرد از آن فرار کند.

از طرف دیگر، وقتی امید به آینده در داخل زندگی فرد از بین می‌رود، تصمیم به مهاجرت می‌تواند رنگ دیگری پیدا کند. فرد ممکن است نه به دلیل علاقه به کشوری خاص، بلکه به دلیل نداشتن گزینه‌ای که بتواند آینده خود را در آن تصور کند، به رفتن فکر کند. در چنین شرایطی، مهاجرت بیشتر از آنکه «رفتن به سوی یک رؤیا» باشد، «فرار از نبودن یک آینده قابل تصور» است.

این تفاوت ظریف اما مهم است.
آدم‌ها همیشه به خاطر اینکه جای دیگری را دوست دارند مهاجرت نمی‌کنند؛ گاهی به این دلیل می‌روند که دیگر نمی‌توانند آینده خود را در جایی که هستند تصور کنند. وقتی امید به ساختن یک زندگی قابل قبول از بین می‌رود، انسان ناچار می‌شود امید خود را در جای دیگری جست‌وجو کند.

به همین دلیل، اگر بخواهیم پدیده مهاجرت را فقط با مسئله درآمد یا شرایط اقتصادی توضیح دهیم، بخش مهمی از داستان را از دست می‌دهیم. پشت تصمیم به رفتن، گاهی سال‌ها احساس انتظار، مقایسه، ناکامی، محدودیت و جست‌وجوی معنا وجود دارد. پول مهم است، اما تنها عامل نیست. انسان می‌خواهد احساس کند که آینده‌ای برای ساختن دارد.

شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا این باشد که گاهی فرد ابتدا آرزوی رفتن ندارد؛ آرزوی ماندن دارد، اما در جایی که بتواند زندگی کند. آرزوی درس خواندن، کار کردن، دوست داشتن، مستقل شدن و پیر شدن در همان محیطی که به آن تعلق دارد. وقتی این خواسته‌ها دست‌ نیافتنی به نظر می‌رسند، مهاجرت آرام‌آرام جای آنها را می‌گیرد.

در نهایت، مهاجرت برای بسیاری از افراد از یک تصمیم ساده بسیار فراتر است. این پدیده می‌تواند بازتابی از رابطه انسان با آینده باشد. هرجا که فرد بتواند آینده‌ای قابل تصور، قابل برنامه‌ریزی و قابل دستیابی برای خود ببیند، ماندن معنا پیدا می‌کند. اما وقتی این افق برای مدت طولانی ناپدید شود، انسان ناگزیر می‌شود امید خود را در جایی دیگر جست‌وجو کند.

و شاید به همین دلیل است که برای بعضی‌ها، مهاجرت ابتدا یک مقصد نیست؛ یک رؤیاست. رؤیای اینکه بالاخره جایی وجود داشته باشد که زندگی از حالت انتظار خارج شود و بتوان گفت: از اینجا به بعد، زندگی من واقعاً شروع می‌شو
    

مقاله ها

شبکه اجتماعی

نشانی کوتاه : www.khanemawlana.org

مطالب مشابه