من وقتی به گذشته نگاه میکنم، همیشه یک درد عمیق در قلبم است. پدر و مادرم معلم بودند. حرف و صحبت هایشان همیشه برای دیگران ارزش داشت. ولی جامعه ما.....
جامعه ما فقط باسواد داشت، نه عاقل. منظورم از باسواد کسی است که میتواند خط بخواند و بنویسد، حرف های حکیمانه بزند و مردم هم تقدیرش کنند، اما هنوز اسیر سنت های قدیمی و زور جامعه باشد. سنتهایی که به زنها میگوید باید سکوت کنند، باید پیروی کنند، حتی وقتی که این پیروی جان خودشان را میگیرد.
من وقتی ۱۲ ساله بودم، یک تراژدی شروع شد که زندگیمان را از هم پاشید. برادرم با نواسه عمهام فرار کرد و خانواده ما را به آشوب کشاند. اما این تازه شروع بود. خواهرم که تنها ۱۳ ساله بود، قربانی رسمی یک سنت شد که برایش میگفتند «بد دادن». یعنی باید به خاطر اشتباه یک مرد، زنی تاوان بدهد. خواهرم با اولین زایمانش، وقتی ۱۴ ساله بود، و دوگانگی به دنیا آورد، جان خودش را از دست داد. تصور کنید..... یک دختر ۱۴ ساله، با دو کودک کوچک در بغل، قربانی شده توسط سنت و جامعهای که فکر میکند این کار درست است.
اما داستان اینجا تمام نشد. شوهر خواهرم که او هم درگیر این سنت بود، آمد و گفت که باید یک دختر دیگر از خانواده ما به نکاحم در بیاید چون دختر تان که بد داده بودین حالا که مرده است. یعنی، گویا هیچ حد و مرزی برای ظلم نبود. همان زمان من تنها ۱۲ ساله بودم و هدف بعدی آنها بودم. یعنی قرار بود من هم قربانی این سنت شوم.
ولی در این میان، خالهام که در پاکستان زندگی میکرد، خوشبختانه افغانستان آمده بود و او به دروغ گفت که من از کودکی نامیده پسرش هستم و باعث شد با سر و صداهای فراوان، خانواده از من دست بردارند. پدرم، که از شدت درد و اندوه خواهرم متوجه اشتباهش شده بود، با خالهام توافق کرد و اجازه داد من به پاکستان بروم. شش سال آنجا بودم، درس خواندم، رشد کردم و زندگی جدیدی پیدا کردم، اما هیچ وقت درد آن روزها از قلبم پاک نشد.
در پاکستان، فهمیدم درس خواندن یعنی آزادی. یعنی توانستن انتخاب کنی، یعنی یاد بگیری که حتی وقتی جامعه زور میگوید، تو هنوز حق داری تصمیم بگیری. من شش سال درس خواندم و سعی کردم خودم را قوی کنم. اما هیچ چیزی نمیتوانست من را از یاد خواهرم و زندگیای که از دست رفت، دور نگه دارد. یادم میآید وقتی به افغانستان و روستایم فکر میکنم، هر گوشهای از شهر پر از خاطرههای تلخ است. خواهرم قربانی شد، اما صدایش هنوز با من است.
حقیقت تلخ این است که خانواده ما، به خاطر فرار برادرم، درگیر این سنت و فشار شدند. اما در آن زمان، هیچ کس نمیخواست ببیند که ظلم به زنان چه شکلی دارد. خواهرم باید میمرد تا «آبرو» حفظ شود، تا سنت ادامه پیدا کند، تا جامعه با چشمان بسته همه چیز را بپذیرد. و من، تنها ۱۲ ساله، تنها توانستم نگاه کنم و دعا کنم که روزی عدالت پیدا شود.
امروز که بزرگ شدهام و در امن و امان هستم، با قلم مینویسم تا قصه خواهرم را فراموش نکنم. مینویسم تا همه بدانند سنتی که به اسم خانواده و فرهنگ اجرا میشود، میتواند جان یک دختر را بگیرد، میتواند زندگی یک خانواده را نابود کند، و میتواند خاطرات یک کودک را برای همیشه پر از درد کند.
خواهرم با ۱۴ سالگی رفت، دو فرزند کوچکش بدون مادر ماندند، و من هنوز این سوال را میکنم: جامعهای ما، چرا نمیتواند عقل و عشق و عدالت را جایگزین سنتهای کشنده کند؟ چرا هنوز مردها تصمیم میگیرند و زنها تاوان میدهند؟
این داستان پایان نیافته. هر روز که صدای زنان خاموش میشود، هر روز که دختران کوچک مجبور میشوند قربانی سنت شوند، داستان ادامه پیدا میکند. اما من با نوشتن، با یادآوری، با درس دادن و صحبت کردن، سعی میکنم مقاومت کنم. مقاومت من یعنی اینکه صدای خواهرم و هزاران دختر دیگر که قربانی شدهاند، خاموش نشود.
و حالا، بعد از سالها، وقتی قلم به دست میگیرم و مینویسم، میبینم که درد گذشته هنوز هست، ولی امید هم هست. امید به اینکه دختران امروز بتوانند زندگی کنند بدون ترس، بدون اینکه سنتها جانشان را بگیرد. امید به اینکه روزی جامعهای بسازیم که عقل و علم و عشق بر سنتهای نابودکننده غالب شود.
خواهرم، تو رفتی، اما صدایت هنوز با من است. تو قربانی شدی، اما من زندهام تا قصهات را بازگو کنم، تا هیچ دختری دیگر مجبور نشود تاوان اشتباه یک مرد را بدهد. و این همان مقاومت است؛ مقاومت یک دختر ۱۲ ساله که شش سال بعد در پاکستان درس خواند و حالا با قلم خود، جهان را به یاد قربانیان میآورد.
ما ...