ریشه‌های خرافات و کارکرد آن‌ ها در فرهنگ مردم

شنبه 20 دي 1404
69 بازدید
ریشه‌های خرافات و کارکرد آن‌ ها در فرهنگ مردم

نویسنده : سکینه اسکندری

        
 

خرافه، یکی از همان موضوعاتی که تقریباً در همه‌ جای دنیا پیدا می‌شود؛ از کابل گرفته تا پاریس و توکیو. هر جامعه‌ای یک عده باور و رفتار دارد که از نگاه علمی شاید عجیب یا بی‌پایه به نظر برسد، ولی برای مردم آن جامعه معنای خاصی دارد. مثلا افغانستان و ایران هم خرافات همیشه بخشی از زندگی فرهنگی مردم بوده؛ از قصه‌های قدیمی و تجربه‌های نسل‌های قبل گرفته تا رسم و رسوماتی که هنوز هم کم‌وبیش ادامه دارند. حالا اینکه این خرافات از کجا آمدند و چه کارکردی دارند، موضوعی است که می‌شود هم از زاویهٔ تاریخی بررسی اش کرد، هم از نگاه روان‌شناسی، هم جامعه‌شناسی.

اول از همه، باید بگوییم خرافات معمولاً در شرایطی ساخته می‌شوند که آدم‌ ها اطلاعات کافی ندارند یا قدرت کنترل شرایط برایشان محدود است. وقتی یک پدیدهٔ طبیعی یا اجتماعی قابل درک نباشد، ذهن آدم سعی می‌کند یک توضیح ساده برایش بسازد تا احساس نکند رها شده یا در خطر است. مثلاً در گذشته، وقتی کسی مریض می‌شد و دلیلش معلوم نبود، مردم سریع سراغ جن، چشم‌زخم، یا طلسم می‌رفتند. اینا البته از نگاه علمی پایه‌ای ندارند، اما از نظر روانی باعث می‌شدند آدم احساس کند هنوز می‌تواند کاری انجام بدهد؛ یعنی یک نوع توهم کنترل که آرامش می‌دهد، حتی اگر نتیجهٔ واقعی هم نداشته باشد.

نکتهٔ مهم دیگر این است که خرافات همیشه از «نادانی» نمیاید. بسیاری اش ریشه در تجربهٔ هزارسالهٔ آدم‌ها دارند. یعنی مثلاً نسل‌ها قبل یک چیزی را تجربه کردند، بعد آن تجربه نسل‌به‌نسل منتقل شده و کم‌کم شکل یک باور ثابت به خودش گرفته است. مثلاً باور به اینکه "شب ناخن گرفتن خوب نیست" شاید هیچ پایهٔ علمی نداشته باشد، ولی در دوره‌هایی که برق نبود و مردم شب‌ها با نور کم کار می‌کردند، احتمال اینکه ناخن گرفتن باعث زخم یا عفونت شود بیشتر بود. کم‌کم این تجربه تبدیل شده به یک توصیهٔ فرهنگی که دیگر کسی دلیل واقعی اش را نمی‌داند. پس بعضی خرافات حاصل شرایط تاریخی و محیطی هستند، نه الزاماً صرفاً تخیل.

از طرف دیگر، خرافات یک کارکرد هویتی و فرهنگی هم دارند. یعنی چی؟ یعنی کمک می‌کنند آدم‌ها خودشان به یک گروه، یک خانواده یا یک قوم وصل کنند. همین که می‌گویم «ما مردم چشم‌زخم را قبول داریم» یا «در فرهنگ ما نعل اسب خوش‌شانسی میاورد» یعنی داریم راجب به یک مجموعه باور حرف می‌زنیم که احساس مشترک به وجود می‌آورد. این اشتراک، انسجام اجتماعی می‌سازد؛ حتی اگر آن باور از نظر علمی درست نباشد. بسیاری از مراسم‌ها، دعاها یا آیین‌های ارتباط با نیروهای ماورایی، بیشتر نقش شبکهٔ اجتماعی فرهنگی دارند تا کارکرد واقعی. یعنی آدم‌ها دور هم جمع می‌شوند، حرف می‌زنند، احساس همبستگی می‌کنند و همین باعث می‌شود آیین‌ها ادامه پیدا کنند.

اما ریشهٔ مهم‌ تر خرافات، ترس است. ترس از آینده، ترس از مریضی، ترس از بدشانسی، ترس از شکست. آدم وقتی می‌ترسد، دنبال هر چیزی می‌گردد که بتواند برایش امنیت بدهد. 

خرافات دقیقاً در همین فضا رشد می‌کند. مثلاً وقتی کسی بیکار می‌شود یا شکست عشقی می‌خورد، بعضی خانواده‌ ها اولین کاری که می‌کنند این است که می‌روند سراغ فال‌گیر، دعا‌نویس یا طالع‌بین. چون در ذهن شان این آدم‌ ها قدرتی دارند که می‌توانند «سرنوشت» را تغییر بدهند.  حالا اینکه واقعاً تغییری ایجاد می‌شود یا نه بحث دیگری است س. ولی از نظر احساسی، مراجعه به این افراد یک مرهم روانی است. به آدم امید می‌دهد، حتی اگر امید واهی باشد.

در بسیاری از فرهنگ‌ها، از جمله فرهنگ‌ های افغانستان، خرافات با دین گره خورده است. البته نه اینکه دین خرافه تولید کند؛ بلکه مردم بعضی باورهای قدیمی را که قبل از دین هم وجود داشته، با مفاهیم مذهبی یکجا کردند. نتیجه‌اش این شده که یک عده رفتارها هم جنبهٔ دینی دارند، هم خرافی. درخت یا گذاشتن سنگ روی مزار برای برآورده شدن حاجت، ریشه‌ش ترکیبی از باورهای کهن و مفاهیم مذهبی است. این اختلاط باعث می‌شود خرافات ماندگارتر شوند، چون پشت شان احساس معنویت هم قرار می‌گیرد.

از زاویهٔ جامعه‌شناسی، خرافات یک کارکرد تنظیم‌ کنندهٔ رفتار هم دارند. مثلاً وقتی می‌گن "شب‌ها whistle نزن چون جن میاید"، شاید دلیل اصلی اش این بوده که شب‌ها صدای سوت ممکن است باعث ترس یا آزار یگران شود. یا اینکه "کودک را شب بیرون نبر چون ممکن است چشم بخوره" در گذشته کمک می‌کرد مادر ها کودکان را شب‌ها که هوا سرد بوده بیرون نبرند. یعنی خرافات یک نوع ابزار فرهنگ عامه برای مدیریت رفتار افراد بوده، بدون اینکه لازم باشد قانون‌گذاری رسمی صورت بگیرد.

حالا بیایم سراغ جنبهٔ منفی خرافات. هرچند خیلی از باورهای خرافی بی‌ضرر یا حتی موقتا آرام‌بخش هستن ، اما وقتی خرافه جای عقل و علم را بگیرد، جامعه آسیب می‌بیند. مثلاً آدمی که به‌جای مراجعه به داکتر، فقط سراغ دعا‌نویس می‌رود، ممکن است بیماری اش شدیدتر شود. یا خانواده‌ای که فکر می‌کند همه مشکلاتشان «چشم‌زخم است»، دیگر دنبال تغییر واقعی زندگی نمی‌روند. اینجاست که خرافه از حالت فرهنگی بیرون میاید و تبدیل می‌شود به مانع رشد فردی و اجتماعی. یعنی به‌جای اینکه آدم را آرام کند، جلو پیشرفت اش را می‌گیرد.

خرافات گاهی ابزار سوءاستفاده هم می‌شوند. مثلا در دو کشوری که من همیشه در رفت و آمد بودم ایران و افغانستان و حتی خیلی کشورهای دیگر، همیشه کسایی بودند که از ترس و نادانی مردم سوءاستفاده کردند. دعا‌نویس‌های جعلی، فال‌گیرهای کلاهبردار یا حتی بعضی افراد مشهور که از جهل مردم پول پیدا می‌کنند همه روی همین زمین حاصل‌خیز خرافه رشد می‌کنند. اینجا خرافه تبدیل می‌شود به ابزار قدرت. یعنی هرکی بتواند مردم را قانع کند که نیروهای ماورایی را کنترل می‌کند، می‌تواند ازشان پول، احترام یا حتی اطاعت بگیرد.

با این حال، از بین بردن کامل خرافات تقریباً غیرممکن است. چون خرافات فقط یک «باور غلط» نیست؛ بخشی از هویت فرهنگی، ساختار روانی، حافظهٔ جمعی و نیازهای عاطفی مردم است. چیزی که می‌شود انجام داد این است که مردم به‌جای حذف کامل، به سمت تفکر انتقادی بروند. یعنی قبل از باور کردن هرچیز، از خودشان بپرسند چرا؟ چه مدرکی برایش است؟ آیا این باور کمکم می‌کند یا ضرر می‌رساند؟ اینطور ایت که خرافات مخرب کم‌کم کمرنگ می‌شوند، ولی آن بخش‌های بی‌ضرر اش که بیشتر حالت نمادین و فرهنگی دارند می‌توانند باقی بمانند.

در نهایت، خرافات بخشی از طبیعت انسانی‌ است . آدم همیشه دنبال معنا، امنیت و کنترل سرنوشت اش است. خرافات جواب ساده‌ای برای این نیازهای پیچیده ارائه می‌دهد. پس به‌جای اینکه فقط تمسخر اش کنیم، باید بفهمیم از کجا آمده‌ اند، چرا باقی مانده اند و چطور می‌شود آن قسمت‌ هایی که ضرر دارند را اصلاح کرد. فرهنگ بدون سؤال و نقد رشد نمی‌کند؛ اما بدون نماد، قصه و باورهای سنتی هم روحش را از دست می‌دهد. هنر جامعهٔ سالم این است که بین این دوتا تعادل برقرار کند.

    

مقاله ها

شبکه اجتماعی

نشانی کوتاه : www.khanemawlana.org

مطالب مشابه

چهارشنبه 5 آذر 1404