فرزندی که قد کشید!

جمعه 9 مرداد 1405
20 بازدید
فرزندی که قد کشید!

نویسنده : مصور شفق

        سال گذشته، در روایت هفت‌سالگی خانه مولانا، از «فرزندی در مراقبت» نوشتم، از نهادی که در سال‌های نخست حیات خود، بیش از هر چیز نیازمند مراقبت، همراهی و ایستادگی بود. از روزهایی نوشتم که خانه مولانا هنوز نه امکانات گسترده‌ای داشت، نه ساختارهای تثبیت‌شده، و نه منابعی که بتواند مسیر خود را بدون دشواری طی کند. آن روزها، خانه مولانا برای من تنها یک نهاد فرهنگی نبود، موجودی زنده بود که با هر برنامه، هر نشست، هر گفت‌وگو و هر فعالیت فرهنگی، بخشی از هویت خود را می‌ساخت و برای بقا نیازمند دست‌هایی بود که با تمام توان از آن مراقبت کنند.
در آن روایت، بیشتر از سال‌هایی سخن گفتم که چگونه یک ایده کوچک، در میان شرایط دشوار اجتماعی و فرهنگی، تلاش کرد به یک نهاد تبدیل شود. از شب‌هایی نوشتم که دغدغه اصلی نه توسعه، بلکه زنده نگه‌داشتن بود. از لحظاتی که گاهی خستگی بر امید غلبه می‌کرد، اما چیزی عمیق‌تر از خستگی و ناامیدی، ما را دوباره به این خانه بازمی‌گرداند.
اکنون که در آستانه هشت‌سالگی خانه مولانا ایستاده‌ام، احساس می‌کنم روایت این سال، ادامه همان مسیر است. اما با یک تفاوت اساسی. آن فرزندی که سال گذشته از او سخن می‌گفتم، دیگر همان کودک سال‌های نخست نیست. او آرام‌آرام رشد کرده، تجربه اندوخته، ارتباط ساخته و توانسته است بخشی از مسئولیت حیات خویش را بر دوش بگیرد.
البته بزرگ شدن، به معنای پایان مراقبت نیست! بلکه معنای مراقبت تغییر می‌کند. همان‌گونه که والدین پس از سال‌ها مراقبت از فرزند، روزی درمی‌یابند که وظیفه آنان دیگر تنها نگه‌داشتن نیست، بلکه اعتماد کردن، فرصت دادن و فراهم کردن زمینه استقلال است، رابطه من با خانه مولانا نیز در این سال‌ها دچار تحول شده است. روزی تمام تلاش من این بود که چراغ این خانه خاموش نشود. امروز تلاش من این است که این چراغ به دست‌های بیشتری سپرده شود تا روشنایی آن وابسته به یک نفر نباشد.
یکی از مهم‌ترین تجربه‌های من در سال گذشته، از جایگاه هماهنگی و پیگیری امور نهاد، مواجهه با تصویری بود که دیگران از خانه مولانا در ذهن خود ساخته بودند. گاهی کسانی که درون یک مجموعه فعالیت می‌کنند، به دلیل درگیری روزمره با مشکلات، کمبودها و محدودیت‌ها، اندازه واقعی اثرگذاری آن مجموعه را کمتر از واقعیت می‌بینند. ما که سال‌ها با دشواری‌های مختلف دست‌وپنجه نرم کرده بودیم، گاهی خانه مولانا را با معیارهای درونی خودمان ارزیابی می‌کردیم، با معیار تعداد افراد، امکانات محدود و فشارهای موجود.
اما یک تجربه بیرونی، زاویه نگاه مرا تغییر داد.
در جریان یکی از فعالیت‌های هماهنگی، با فردی مواجه شدم که سابقه کار رسمی در چندین نهاد را داشت. طبیعی بود که تصور او از یک نهاد، بر اساس تجربه‌های گذشته‌اش شکل گرفته باشد؛ یعنی سازمانی بزرگ با ساختمان، نیروی انسانی گسترده، بخش‌های متعدد و ساختاری پیچیده. زمانی که با ساختار واقعی خانه مولانا آشنا شد و دریافت که این نهاد با تعداد محدودی از افراد، اما با تقسیم کار مشخص، نظم درونی، تعهد جمعی و یک هویت فرهنگی روشن فعالیت می‌کند، برایش قابل تأمل بود.
این مواجهه برای من یک لحظه ساده نبود، بلکه نشانه‌ای از یک تحول بود. آنجا احساس کردم خانه مولانا توانسته است برای خود یک میدان فرهنگی ایجاد کند، میدانی که مخاطب را وادار به مکث، توجه و مواجهه می‌کند. یک نهاد زمانی صاحب میدان می‌شود که بتواند فراتر از فعالیت‌های روزمره خود، معنا تولید کند. زمانی که جامعه آن را نه فقط به‌عنوان یک برگزارکننده برنامه، بلکه به‌عنوان یک حامل فکر، گفت‌وگو و ارزش‌های فرهنگی بشناسد.
آن تجربه به من یادآوری کرد که قدرت یک نهاد الزاماً در اندازه ظاهری آن نیست. گاهی یک مجموعه کوچک، اگر دارای هویت، حافظه، اعتماد و آرمان روشن باشد، می‌تواند تأثیری بسیار فراتر از ظرفیت‌های مادی خود ایجاد کند. نهادهای فرهنگی پیش از آن‌که با تعداد کارمندان و وسعت تشکیلات سنجیده شوند، با میزان اثری که در ذهن و زندگی مخاطبان خود می‌گذارند، سنجیده می‌شوند.
خانه مولانا در این سال‌ها شاید از نظر امکانات بزرگ نشده باشد، اما از نظر تجربه، معنا و عمق اجتماعی رشد کرده است. ما آموخته‌ایم که یک نهاد فرهنگی فقط مجموعه‌ای از برنامه‌ها نیست، بلکه شبکه‌ای از روابط، خاطرات، اعتمادها و تجربه‌های مشترک است که در طول زمان ساخته می‌شود.
البته این مسیر همچنان با دشواری‌ها و فقدان‌ها همراه بوده است. ساختن یک نهاد، فقط روایت موفقیت‌ها نیست! روایت جدایی‌ها، تغییرها و لحظاتی است که برخی همراهان، به دلایل مختلف، دیگر توان ادامه مسیر را ندارند. در این سال نیز مانند سال‌های گذشته، همکارانی داشتیم که در میانه راه از همراهی با خانه مولانا بازماندند. برخی به دلیل فشارهای زندگی، برخی به دلیل تغییر مسیرهای شخصی و برخی به دلیل شرایط دشوار اجتماعی.
هر جدایی برای یک نهاد فرهنگی آسان نیست. زیرا نهادها تنها با ساختارها ساخته نمی‌شوند، بلکه با انسان‌ها شکل می‌گیرند. هر انسانی که وارد یک نهاد می‌شود، بخشی از انرژی، تجربه و حافظه آن را با خود می‌آورد؛ و هر انسانی که از آن جدا می‌شود، بخشی از آن تجربه جمعی را با خود می‌برد.
اما شاید بلوغ یک نهاد دقیقاً در همین نقطه آشکار می‌شود، در توانایی عبور از گسست‌ها. نهادی که تنها در شرایط حضور همه افراد اولیه بتواند ادامه دهد، هنوز به مرحله استقلال نرسیده است. اما نهادی که بتواند پس از تغییرات انسانی، خود را بازسازی کند و مسیر خود را ادامه دهد، نشانه‌ای از ریشه‌دار شدن را با خود دارد.
یکی از مهم‌ترین اهداف من در سال گذشته، همین بود: اینکه خانه مولانا بتواند از من، به‌عنوان مؤسس، عبور کند. این عبور هرگز به معنای فاصله گرفتن از آرمان‌های نخستین یا کم‌رنگ شدن نقش مؤسس نیست، بلکه به معنای آن است که یک نهاد باید بتواند از وابستگی به افراد عبور کرده و به یک موجودیت مستقل تبدیل شود.
من همیشه باور داشته‌ام که بزرگ‌ترین موفقیت یک مؤسس، این نیست که همه چیز به حضور او وابسته بماند؛ بلکه این است که روزی بتواند ببیند آنچه ساخته، بدون حضور دائمی او نیز نفس می‌کشد. اگر یک نهاد با رفتن مؤسس خود متوقف شود، در واقع هنوز به معنای واقعی نهاد نشده است.
خوشبختانه امروز می‌توانم با آرامش بیشتری بگویم که این مسیر تا حد زیادی شکل گرفته است. نزدیک به شش ماه است که حضور من در خانه مولانا دیگر مانند گذشته، حضور روزانه، اجرایی و مدیریتی نیست. نقش من بیشتر در حد همراهی فنی، مشورت و پشتیبانی از مسیرهایی است که دیگران مدیریت و سازماندهی می‌کنند.
برای کسی که سال‌ها بخش بزرگی از زندگی خود را صرف ساختن یک نهاد کرده است، شاید آسان نباشد که از مرکز تصمیم‌گیری فاصله بگیرد. اما برای من، این فاصله گرفتن نشانه دور شدن نیست، بلکه نشانه موفقیت است. زیرا هدف من هرگز ساختن نهادی نبود که همیشه به من نیاز داشته باشد، هدفم ساختن خانه‌ای بود که روزی ساکنان دیگری بتوانند در آن زندگی کنند، آن را توسعه دهند و به نسل‌های بعدی بسپارند.
امروز، خانه مولانا دیگر فقط روایت من یا چند نفر از همکاران آن نیست. این خانه به یک تجربه جمعی تبدیل شده است؛ تجربه‌ای که هر کسی که در آن سهم داشته، بخشی از تاریخ آن را ساخته است.
فرزندی که روزی با نگرانی از او مراقبت می‌کردیم، اکنون آرام‌آرام ایستادن را آموخته است. هنوز نیازمند مراقبت است، هنوز راه دشواری پیش رو دارد، اما دیگر تنها یک کودک وابسته نیست، موجودی است که توان حرکت، تجربه و رشد پیدا کرده است.
و شاید زیباترین لحظه برای یک مؤسس همین باشد: لحظه‌ای که می‌بیند آنچه با دستان محدود آغاز کرده بود، دیگر فقط در دستان او نیست، بلکه به دست‌های دیگری سپرده شده است که می‌توانند آن را به افق‌های تازه‌تری برسانند.
خانه مولانا، اکنون بیش از یک نام است، بخشی از حافظه فرهنگی ماست، خانه‌ای که از چند نفر آغاز شد، اما امید دارد روزی متعلق به همه کسانی باشد که به قدرت فرهنگ، اندیشه و گفت‌وگو باور دارند.    

مقاله ها

شبکه اجتماعی

نشانی کوتاه : www.khanemawlana.org

مطالب مشابه

جمعه 9 مرداد 1405