وقتی دربارهی یک نهاد فرهنگی صحبت میکنیم، شاید نخستین چیزی که به ذهن میرسد برنامهها، نشستها، کتابها و فعالیتهای آن باشد؛ اما برای من، ارزش واقعی یک نهاد فرهنگی فراتر از اینهاست. یک نهاد فرهنگی زمانی معنا پیدا میکند که بتواند بر زندگی انسانها اثر بگذارد؛ بتواند پرسشی در ذهن ایجاد کند، آگاهی تازهای به وجود بیاورد و به انسان کمک کند خودش و جامعهاش را بهتر بشناسد.
من این نوشته را نه تنها به عنوان یک مخاطب، بلکه از جایگاه یک دختر در جامعهی افغانستان مینویسم؛ دختری که باور دارد فرهنگ فقط حفظ شعرها، کتابها و میراث گذشته نیست، بلکه ساختن نگاه انسان به خودش و جایگاهش در جامعه نیز بخشی از فرهنگ است.
به باور من، یکی از مهمترین مسئولیتهای یک نهاد فرهنگی امروز، ایجاد فضای آگاهی برای زنان و دختران است. زیرا زن، تنها زمانی میتواند نقش واقعی خود را در جامعه ایفا کند که نخست خودش را بشناسد؛ حقوق، تواناییها، ظرفیتها و ارزش انسانی خود را درک کند. آگاهی، نخستین قدم برای ساختن اعتمادبهنفس و حضور فعال در جامعه است.
در سالهایی که فرصتهای آموزشی و اجتماعی برای بسیاری از دختران محدودتر شده است، نقش نهادهای فرهنگی و اجتماعی بیش از گذشته احساس میشود. وقتی مسیرهای رسمی یادگیری برای همه آسان نیست، همین فضاهای فرهنگی میتوانند پنجرههایی برای ادامهی رشد، یادگیری و ارتباط با جهان باشند. این نهادها نمیتوانند جای همه چیز را بگیرند، اما میتوانند چراغی باشند که مسیر یادگیری و امید را روشن نگه میدارد.
من یکی از تجربههای ارزشمند خودم را در همین زمینه با برنامههایی که از سوی خانه مولانا برگزار میشد، به یاد دارم؛ بهخصوص صنف ها و نشست هایی دربارهی انواع خشونت که با حضور استاد شفیعی برگزار میشد. اشتراک در این برنامهها برای من تنها حضور در یک صنف یا برنامه نبود؛ تجربهای بود که باعث شد بسیاری از موضوعات زندگی روزمرهام را دوباره بررسی کنم.
در آن نشستها آموختم که خشونت همیشه با رفتارهای آشکار و بزرگ شناخته نمیشود. گاهی خشونت میتواند در قالب یک باور، یک جمله، یک محدودیت یا حتی یک انتظاری که سالها در ذهن ما ساختهشده است، حضور داشته باشد. آموختم که شناخت خشونت، تنها برای مقابله با آن نیست؛ بلکه برای شناخت بهتر خود، روابط انسانی و ساختن جامعهای سالمتر نیز ضروری است.
به نظر من، چنین آموزشهایی نباید تنها به تعداد محدودی از زنان و دخترانی برسد که امکان حضور در این برنامهها را دارند. این آگاهیها باید به گوش زنان بیشتری برسد؛ زیرا بسیاری از زنان ممکن است سالها با پرسشها، محدودیتها یا تجربههایی زندگی کنند که نام آنها را نمیدانند. آگاهی، میتواند نخستین قدم برای تغییر نگاه انسان به خودش باشد.
پیش از این برنامهها، من نیز مانند بسیاری از دختران، بسیاری از باورهای رایج را بدون پرسش پذیرفته بودم. شاید فکر میکردم دختر خوب بودن یعنی همیشه سکوت کردن، همیشه کوتاه آمدن، همیشه رضایت دیگران را بر خواستههای خود ترجیح دادن و از بسیاری از حقهای کوچک خود گذشتن تا دیگران مرا با عنوان «دختر خوب» بشناسند.
اما به مرور فهمیدم که خوب بودن، به معنای فراموش کردن خود نیست. احترام به خانواده و جامعه ارزشمند است، اما انسان نباید برای پذیرفته شدن، هویت و خواستههای انسانی خود را کنار بگذارد. یک زن میتواند مهربان باشد و در عین حال آگاه؛ میتواند احترام بگذارد و در عین حال صاحب نظر باشد؛ میتواند خانواده را دوست داشته باشد و در عین حال خودش را نیز فراموش نکند.
شاید یکی از زیباترین تجربههای من این بود که تفاوت میان تصویر زن در برخی برداشتهای ادبی و واقعیت زندگی زنان را بهتر دیدم. من دو سمستر زبان و ادبیات دری خواندهام و همیشه با شعر و ادبیات رابطه داشتهام. ادبیات برای من ارزشمند است، اما در برخی غزلها و روایتهای سنتی، تصویری از زن وجود دارد که گاهی با تجربهی واقعی زنان در زندگی روزمره فاصله دارد.
در جلسات آموزشی دربارهی خشونت و آگاهی زنان، من با بخش دیگری از واقعیت روبهرو شدم؛ با زنانی که احساس، فکر، خواسته، توانایی و حق انتخاب دارند. آنجا فهمیدم که شناخت زن تنها در زیبایی، عشق یا نقشهای سنتی خلاصه نمیشود؛ زن پیش از هر چیز یک انسان است، با تمام پیچیدگیها و ظرفیتهای انسانی خود.
از یک نهاد فرهنگی، من انتظار دارم که فقط برنامه برگزار نکند؛ بلکه فرصت شناخت ایجاد کند. انتظار دارم فضایی بسازد که در آن دختران و زنان بتوانند سؤال بپرسند، تجربههای خود را بیان کنند و احساس کنند صدای آنها ارزشمند است.
به همین دلیل، وجود بخشهایی مانند «جولانگاه زن» در خانه مولانا برای من اهمیت زیادی دارد. چنین فضاهایی نشان میدهند که مسائل زنان بخشی جدا از فرهنگ نیست، بلکه یکی از بخشهای مهم فرهنگ یک جامعه است. جامعهای که نیمی از اعضای خود را نادیده بگیرد، نمیتواند به رشد کامل برسد.
یک نهاد فرهنگی خوب، به مخاطب فقط اطلاعات نمیدهد؛ بلکه او را توانمند میسازد. کاری میکند که انسان پس از پایان یک برنامه، همان آدم قبل نباشد؛ بلکه با فکر تازه، پرسش تازه و شناخت بیشتری به زندگی برگردد.
انتظار من از خانههایی مانند خانه مولانا همین است؛ اینکه همچنان فضاهایی برای یادگیری، گفتوگو و آگاهی ایجاد کنند. مخصوصاً برای دخترانی که امروز بیش از هر زمان دیگری به چنین فضاهایی نیاز دارند؛ فضاهایی که به آنها یادآوری کند ارزشمند هستند، صدای آنها شنیده میشود و دانستن، یکی از مهمترین راههای ساختن آینده است.
فرهنگ زمانی زنده میماند که فقط دربارهی گذشته صحبت نکند، بلکه به انسان امروز کمک کند زندگی بهتر و آگاهانهتری بسازد. و شاید بزرگترین کاری که یک نهاد فرهنگی میتواند انجام دهد، همین باشد: روشن کردن چراغی در ذهن انسانها.
ما ...