روایت من از خانه مولانا؛ از آشنایی با پاکیزه کریمیان تا عضو شدن در کتاب سرای آسمان حروف

پنجشنبه 15 مرداد 1405
10 بازدید
روایت من از خانه مولانا؛ از آشنایی با پاکیزه کریمیان تا عضو شدن در کتاب سرای آسمان حروف

نویسنده : طوبی ناصری

        اگر کسی چند سال پیش از من می‌پرسید که چه چیزی بیش از همه زندگی‌ات را تغییر داد، شاید پاسخی برایش نداشتم. اما امروز، وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم گاهی یک اتفاق بسیار کوچک، می‌تواند آغاز راهی بزرگ باشد. برای من، آن اتفاق یک استوری ساده در اینستاگرام بود.

من از آن دخترهایی بودم که بعد از صنف نهم دیگر اجازه‌ی رفتن به مکتب را نداشتم. روزهایی بود که بلاتکلیفی، بزرگ‌ترین بخش زندگی‌ام شده بود. نه مکتبی بود، نه دانشگاهی، نه برنامه‌ای که احساس کنم در حال رشد کردن هستم. از طرف دیگر، محدودیت‌های خانوادگی هم باعث می‌شد دایره‌ی زندگی‌ام کوچک‌تر از آن چیزی باشد که آرزو داشتم.

در آن روزها بیشتر احساس می‌کردم زندگی از کنارم عبور می‌کند و من فقط تماشاگرش هستم.
یک روز دخترعمه‌ام استوری‌ای منتشر کرده بود؛ تصویری از استوری دوستش، خانم پاکیزه کریمیان. موضوع، نشست کتاب‌خوانی کتاب «شازده کوچولو» بود.

همین که نام کتاب را دیدم، ناخودآگاه ایستادم. «شازده کوچولو» را قبلاً خوانده بودم و از کتاب‌هایی بود که خیلی دوستش داشتم. با خودم گفتم چقدر دوست داشتم من هم در چنین نشستی حضور می‌داشتم.

از دخترعمه‌ام شماره‌ی خانم کریمیان را گرفتم و برایشان پیام فرستادم. راستش کمی استرس داشتم؛ نمی‌دانستم جواب می‌دهند یا نه، اصلاً امکان حضور برای من وجود دارد یا نه. اما چیزی که از همان پیام اول برایم ماندگار شد، مهربانی ایشان بود.

با حوصله، تمام جزئیات کتاب‌ سرای «آسمان حروف»، شیوه‌ی برگزاری نشست‌ها و قوانین آن را برایم توضیح دادند. هیچ‌وقت احساس نکردم با یک غریبه صحبت می‌کنم. همان برخورد صمیمانه باعث شد با شوق، در نخستین نشست کتاب‌خوانی شرکت کنم و بعد هم به گروه کتاب‌سرا اضافه شدم.

شب نشست، با هیجان وارد شدم. همه درباره‌ی «شازده کوچولو» صحبت می‌کردند. هر کسی برداشت خودش را می‌گفت و من با دقت گوش می‌دادم. در ذهنم حرف‌های زیادی داشتم. بارها هنگام خواندن کتاب، درباره‌ی شخصیت‌ها و جمله‌هایش فکر کرده بودم، اما وقتی نوبت به صحبت کردن رسید، سکوت کردم.

جرئت نداشتم.
احساس می‌کردم همه آن‌قدر خوب حرف می‌زنند که اگر من چیزی بگویم، شاید حرفم ساده یا حتی اشتباه باشد.

نشست که تمام شد، خانم کریمیان از من پرسیدند:
مگر نگفتی کتاب را خوانده‌ای و درباره‌اش حرف‌های زیادی داری؟

گفتم: چرا، اما همه آن‌قدر زیبا صحبت کردند که احساس کردم چیزی نمی‌دانم. جرئت نکردم حرف بزنم.

جوابی که از ایشان شنیدم، هنوز هم بعد از گذشت این مدت در ذهنم مانده است.
گفتند: چرا این‌طور فکر کردی؟ ما اینجا یک جمع دوستانه هستیم، نه جلسه‌ی امتحان. حتی اگر فقط دو جمله هم برای گفتن داری، همان را بگو. اگر همیشه سکوت کنی، همان‌طور که خودت گفتی، تا آخر بی‌جرئت می‌مانی.
و اضافه کرد که هیچ‌کدام از ما دانشمند نیستیم، نظریه‌پرداز نیستیم. اینجا دور هم جمع می‌شویم تا کتاب بخوانیم، فکر کنیم و از هم یاد بگیریم.

شاید برای خیلی‌ها این جمله‌ها عادی باشد، اما برای من نبود.
برای دختری که مدت‌ها از فضای آموزشی دور مانده بود، برای دختری که اعتماد به‌ نفسش را کم‌کم از دست داده بود، همین چند جمله کافی بود تا دوباره به خودش فرصت بدهد.

کتاب بعدی «ملت عشق» معرفی شد.
این بار تصمیم گرفتم سکوت نکنم.
شب نشست، هنوز هم استرس داشتم، اما برخلاف دفعه‌ی قبل، دستم را بالا بردم و حدود سه دقیقه صحبت کردم. شاید حرف‌هایم کامل نبود، شاید خیلی حرفه‌ای نبود، اما حرف خودم بود.
وقتی صحبت‌هایم تمام شد، احساس عجیبی داشتم؛ گویا باری از روی شانه‌هایم برداشته شده بود. احساس سبکی می‌کردم. برای اولین بار بعد از مدت‌ها، احساس کردم صدای من هم می‌تواند شنیده شود.
بعد از آن، در چندین نشست دیگر نیز شرکت کردم. هر جلسه برایم فقط یک نشست کتاب‌خوانی نبود؛ تمرینی بود برای فکر کردن، حرف زدن، شنیدن و یاد گرفتن.

اما متأسفانه مدتی بعد به دلیل بیماری، نتوانستم به‌طور منظم در برنامه‌ها حضور داشته باشم. غیبت‌هایم زیاد شد و مطابق قانون کتاب‌سرا، از عضویت آن خارج شدم.

راستش هیچ‌وقت از این موضوع ناراحت نشدم.
قانون، قانون بود و همه باید به آن احترام می‌گذاشتند. اتفاقاً همین نظم و پایبندی به قانون، یکی از ویژگی‌های خوب کتاب‌سرا بود.
اما چیزی که هرگز فراموش نمی‌کنم، این است که ارتباط من با خانم کریمیان بعد از آن قطع نشد.
برعکس، شاید از همان زمان بود که حمایت‌های ایشان برای من بیشتر شد.
هر وقت کتاب خوبی پیدا می‌کردند، فایل پی‌دی‌اف آن را برایم می‌فرستادند. پادکست معرفی کتاب ارسال می‌کردند. مرتب کتاب‌های تازه پیشنهاد می‌دادند و از من می‌خواستند بخوانم.

گاهی فقط یک پیام کوتاه می‌آمد:
این کتاب را حتماً بخوان.
یا:
این کتاب مناسب سن‌ات است دوست داشتی بخوان!
شاید ایشان هیچ‌وقت ندانند همین پیام‌های ساده، در زندگی یک دختر چه تأثیری می‌تواند داشته باشد.
اگر امروز اندکی مطالعه دارم، اگر کتاب برایم به بخشی از زندگی تبدیل شده است، اگر دیگر از حرف زدن مثل گذشته نمی‌ترسم و اگر هنوز هم با شوق به دنبال یاد گرفتن هستم، سهم بزرگی از آن را مدیون خانم پاکیزه کریمیان و خانواده‌ی فرهنگی خانه مولانا هستم.
گاهی آدم‌ها فقط یک کتاب به ما معرفی نمی‌کنند؛ راهی را نشانمان می‌دهند که خودمان را دوباره پیدا کنیم.
خانه مولانا برای من فقط یک نهاد فرهنگی نبود؛ جایی بود که فهمیدم مطالعه، فقط خواندن چند صفحه کتاب نیست، بلکه راهی است برای ساختن دوباره‌ی انسان.
و امروز هر بار که کتاب تازه‌ای را باز می‌کنم، ناخودآگاه یاد همان پیام ساده می‌افتم؛ پیامی که با یک دعوت به نشست کتاب‌خوانی آغاز شد، اما در حقیقت، مرا به سفری دعوت کرد که هنوز هم ادامه دارد.

			    

مقاله ها

شبکه اجتماعی

نشانی کوتاه : www.khanemawlana.org

مطالب مشابه

جمعه 9 مرداد 1405