وقتی نام مولانا را میشنویم، نخستین تصویری که در ذهن نقش میبندد، سفر است؛ سفری که از بلخ آغاز شد، از میان دشواریها و مهاجرت گذشت و در قونیه به اوج شکوفایی رسید. اما حقیقت این است که مولانا تنها از شهری به شهر دیگر نرفت؛ او اندیشهای را با خود حمل کرد که مرزهای جغرافیا را پشت سر گذاشت و قرنها بعد نیز همچنان الهامبخش انسانها باقی ماند.
کتاب «مولانا؛ از بلخ تا قونیه» نیز تنها روایت یک جابهجایی تاریخی نیست؛ روایت دگرگونی انسانی است که در مسیر زندگی، از یک مهاجر به یکی از بزرگترین چهرههای فرهنگ و اندیشه جهان تبدیل شد. این کتاب نشان میدهد که گاهی بزرگترین سفرها، نه بر روی نقشه، بلکه در جان و اندیشهی انسان رخ میدهند. مولانا از بلخ رفت، اما بلخ را با خود برد؛ قونیه را خانه کرد، اما خود را محدود به قونیه نساخت. او به همهی انسانها تعلق یافت.
شاید راز ماندگاری مولانا نیز در همین باشد؛ او هرگز انسان را بر اساس مرز، زبان، قوم یا مذهب تعریف نکرد. در نگاه او، انسان پیش از هر چیز، انسان بود؛ موجودی که میتواند بیاموزد، گفتوگو کند، عشق بورزد و جهان را با فهم و همدلی زیباتر بسازد.
به همین دلیل است که نام مولانا، پس از گذشت قرنها، همچنان زنده است. او تنها شاعر غزلهای عاشقانه یا سرایندهی مثنوی نبود؛ او معمار گفتوگو، آموزگار مدارا و دعوتکنندهی انسان به شناخت خویشتن بود. هر نسل، متناسب با نیاز زمان خود، دوباره به مولانا بازمیگردد و در آثار او پاسخی برای پرسشهای تازهی خویش مییابد.
امروز، در افغانستان، در قلب کابل، خانهای به نام مولانا برپاست؛ خانهای که بیش از آنکه یادآور گذشته باشد، به آینده میاندیشد. این خانه، تنها نام یک شخصیت تاریخی را بر خود نگذاشته است؛ بلکه تلاش میکند ارزشهایی را که مولانا از آن سخن میگفت، در زندگی امروز معنا ببخشد.
اگر روزی مولانا از بلخ به قونیه سفر کرد تا در سرزمین دیگری چراغ اندیشه را روشن نگه دارد، امروز نیز جوانانی در کابل، زیر نام او، چراغ فرهنگ و آگاهی را روشن نگه داشتهاند. شاید فاصلهی زمانی میان این دو روایت، نزدیک به هشت قرن باشد، اما آنچه این دو را به هم پیوند میدهد، ایمان به قدرت فرهنگ است.
در روزگاری که جامعهی افغانستان بیش از هر زمان دیگری به امید، آگاهی و همدلی نیاز دارد، وجود نهادهایی که فرهنگ را محور فعالیت خود قرار میدهند، تنها یک فعالیت اجتماعی نیست؛ بلکه نوعی مسئولیت تاریخی است. زیرا ملتها پیش از آنکه با سیاست یا اقتصاد شناخته شوند، با فرهنگ و اندیشهی خود شناخته میشوند.
خانه مولانا را میتوان تلاشی برای زنده نگه داشتن همین سرمایه دانست؛ سرمایهای که نه در ساختمانها، بلکه در کتابها، گفتوگوها، پژوهشها، هنر، اندیشه و انسانهایی نهفته است که برای ساختن جامعهای آگاهتر تلاش میکنند.
شاید بزرگترین ویژگی این خانه، آن باشد که فرهنگ را تنها به شعر و ادبیات محدود نکرده است. فرهنگ، در نگاه این مجموعه، عرصهای گسترده است؛ از نوشتن و پژوهش گرفته تا گفتوگوهای اجتماعی، از کتاب و هنر تا توجه به زنان، مستندسازی و حافظهی جمعی جامعه. چنین نگاهی، بیش از هر چیز، یادآور همان جهانبینی مولاناست؛ جهانی که در آن، همهی راهها اگر به شناخت انسان بینجامند، ارزش پیمودن دارند.
مولانا بارها از سفر سخن گفته است؛ اما سفر در نگاه او، تنها جابهجایی از شهری به شهر دیگر نبود. او انسان را به سفری درونی دعوت میکرد؛ سفری از ناآگاهی به آگاهی، از تعصب به مدارا، از سکوت به گفتوگو و از خودخواهی به همدلی. شاید امروز نیز بزرگترین نیاز جامعهی ما، همین سفر باشد.
اگر خانهای به نام مولانا بتواند حتی اندکی انسانها را به مطالعه، اندیشیدن، گفتوگو و مسئولیتپذیری دعوت کند، در حقیقت همان راهی را ادامه داده است که مولانا قرنها پیش آغاز کرده بود؛ نه با تکرار واژههای او، بلکه با زنده نگه داشتن روح اندیشهی او.
شاید یکی از زیباترین جلوههای زنده بودن میراث مولانا، آن باشد که اندیشهی او تنها در کتابها خوانده نمیشود، بلکه هنوز موضوع گفتوگو، تأمل و بازاندیشی است. برگزاری برنامههای بزرگداشت مولانا، اگر تنها به خواندن چند غزل و روایت زندگی او محدود بماند، چیزی به شناخت ما از او نمیافزاید؛ اما زمانی ارزش پیدا میکند که اندیشهی او با مسائل امروز جامعه پیوند بخورد.
در یکی از برنامههای بزرگداشت مولانا که از سوی خانه مولانا برگزار شده بود، سخنان آقای شیوای شرق از همین جنس بود؛ سخنانی که نشان میداد مولانا را باید فراتر از یک شاعر یا عارف دید و شعری از مولانا به خوانش گرفتند که:
تاکه بیرنگی اسیر رنگ شد
عیسوی با موسوی در جنگ شد
همین دو بیت، گویی چکیدهی یکی از مهمترین پیامهای مولاناست؛ اینکه بسیاری از نزاعهای انسانها، نه از حقیقت، بلکه از وابستگی به رنگها، مرزها، نامها و برداشتهای محدود سرچشمه میگیرد. هنگامی که انسان، «بیرنگی» را فراموش میکند و در اسارت رنگها میافتد، اختلاف جای همدلی را میگیرد و مرزها، بر انسانیت سایه میافکنند.
آقای شرق با تفسیر این ابیات، به نکتهای اشاره کردند که به گمان من، یکی از بنیادیترین ارکان اندیشهی مولاناست؛ اینکه تعصب، نشانهی خامی است و انسان تا زمانی که در مرحلهی خامی باقی بماند، جهان را تنها از دریچهی باورهای محدود خود خواهد دید. اما انسانِ پخته، تفاوت را تهدید نمیبیند؛ بلکه آن را فرصتی برای شناخت عمیقتر انسان و جهان میداند.
این نگاه، اتفاقاً همان چیزی است که امروز جامعهی ما بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز دارد. افغانستان، سرزمینی با تنوع قومی، زبانی، مذهبی و فرهنگی است. اگر این تفاوتها به جای دیوار، به پل تبدیل شوند، جامعه نیز مسیر رشد و همزیستی را آسانتر خواهد پیمود. شاید به همین دلیل است که بازخوانی اندیشهی مولانا، تنها یک کار ادبی نیست؛ بلکه ضرورتی اجتماعی است.
در سخنان آقای شرق، بیت مشهور دیگری از مولانا نیز جایگاه ویژهای داشت:
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
این ابیات، تنها یک شاهکار ادبی نیستند؛ بلکه دعوتی به فروتنی فکریاند. مولانا به ما یادآوری میکند که هر انسان، حقیقت را از زاویهی نگاه خود میبیند و هیچکس نباید گمان کند که همهی حقیقت را در اختیار دارد. پذیرش این واقعیت، نخستین گام برای شکلگیری گفتوگو، مدارا و همزیستی است.
شاید همین نگاه است که فلسفهی وجودی خانه مولانا را نیز معنادار میسازد. خانهای که نام مولانا را بر خود دارد، تنها زمانی به این نام وفادار خواهد ماند که فضایی برای گفتوگو، اندیشیدن، شنیدن صداهای مختلف و احترام به تفاوتها ایجاد کند. میراث مولانا، بیش از آنکه در تکرار اشعار او باشد، در زنده نگه داشتن همین روحیهی پرسشگری، خردورزی و تعامل انسانی است.
در همان برنامه که من پای صحبت های همه نشسته بودم، دکتر سید حسین فصیحی نیز نشان میداد که اندیشهی مولانا هنوز ظرفیت آن را دارد که از منظرهای گوناگون خوانده و فهمیده شود. شاید همین تنوع نگاهها، خود نشانهای از زنده بودن اندیشهی او باشد. اندیشهای که پس از قرنها، هنوز میتواند پژوهشگر، شاعر، استاد دانشگاه و جوان علاقهمند به فرهنگ را کنار یکدیگر بنشاند و باب گفتوگو را بگشاید.
این همان تفاوت میان یک چهرهی تاریخی و یک میراث زنده است. شخصیتهای تاریخی در گذشته میمانند، اما میراث زنده، در هر نسل دوباره متولد میشود. مولانا از همین دست است؛ او نه متعلق به قرن هفتم است و نه تنها به بلخ و قونیه. هر جا که انسانها برای فهم بهتر یکدیگر، برای کاستن از تعصب، برای گسترش مدارا و برای ساختن جامعهای انسانیتر گرد هم آیند، میتوان ردپایی از اندیشهی او را دید.
شاید به همین دلیل است که امروز، خانهای به نام مولانا در کابل، تنها یک نام بر یک نهاد فرهنگی نیست؛ بلکه یادآور مسئولیتی بزرگ است؛ مسئولیت زنده نگه داشتن گفتوگو، فرهنگ، خردورزی و انسانیت. اگر این خانه بتواند حتی نسل جوان را اندکی بیشتر به کتاب، اندیشه، گفتوگو و پذیرش تفاوتها نزدیک کند، در حقیقت همان سفری را ادامه داده است که قرنها پیش از بلخ آغاز شد؛ سفری که مقصد آن، نه قونیه، بلکه دل و اندیشهی انسانها بود.
با حرمت
بیژن تاجیک
ما ...